header001

اخراجی‌ها

فاطمه پازوکی[1]

 

ظهر داغ تابستان، عرق‌ریزی و دویدن برای رسیدن به محل کار و شلوغی و ترافیک اطراف کتابخانه، به اندازۀ کافی خُلقم را تنگ کرده بود. هنوز پایم را داخل کتابخانه نگذاشته، به سمت آبدارخانه دویدم تا مگر جرعه آبی آرامم کند. آب را که لاجرعه سر می‌کشم، تازه ملتفت اطراف می‌شوم؛ صدای غضب‌آلود مسئول کتابخانه را می‌شنوم که به ناشناسی تَشَر می‌زند: «نمی‌شه آقا، نمی‌شه. وقتی می‌گم نه یعنی نه، تا کتابو نخونی بهت کتاب نمیدیم، برو دو هفته دیگه بیا» و متعاقب آن صدای نخراشیدۀ مردی که ملتمس‌وار می‌گوید: «توروخدا بذارید فقط یه بار دیگه کتاب بردارم... می‌خونم... قول می‌دم ایندفعه بخونم...». و صدای خشمناک آقای کتابدار که: «می‌ری بیرون یا .....».

لیوانِ آبِ نیم‌خورده در دست، می‌دوم تا میان‌داری کنم. آقای کتابدار که نگاه پرسانِ من توجهش را جلب کرده، با حرکت سر و چشم سعی دارد به من بفهماند موضوع مهمی نیست و کنکاش نکنم؛ ولی من که عِرق کتابدارانه در رگ گردنم وَلّ و ول! می‌کند و ارواح کتس و کومار و شرا مقابل دیدگانم رژه می‌روند، بی‌مهابا پیش می‌روم و می‌پرسم: «مگه چی شده؟ چه خبره؟».

مراجعه‌کنندۀ ملتمس، که تا آن وقت پشت به من ایستاده بود برگشت وهمچون محبوسی که روزنی از امید به سویش گشوده شده باشد چشمانش برق زد و گفت: «کتاب می‌خوام اما این آقا نمی‌ذاره، میگه نمی‌شه». هر دو به مسئول کتابخانه زل زدیم....

همکارم که نمی‌دانست چطور از مخمصۀ نگاه ما رهایی یابد گفت: «این آقا همین امروز صبح عضو شده و بلافاصله، با اینکه هنوز اطلاعاتش ثبت نشده و کارت عضویتش صادر نشده اصرار داره که کتاب امانت بگیره. منم بهش "لطف" کردم که غلط کردم- و اجازه دادم کتاب ببره... اما حالا...». وسط حرفش پریدم و گفتم: «خوب کاری کردید....». کتابدار گفت: «بله، اما از صبح دمار از روزگارمون در آورده...، هی میره، هی میاد». با حالتی که انگار منظور همکارم را متوجه نشده‌ام به آقای مراجعه‌کننده نگاه می‌کنم. حالا بیشتر جزئیات ظاهرش، نظرم را جلب می‌کند. مردی جوان، کچل و درشت هیکل، با عینکی پهن و صورتی به شدت آفتاب سوخته که قطرات درشت عرق را به وضوح می‌شد بر پیشانی بلند و گردن کلفت و لایه‌لایه‌اش دید. نگاهمان در هم تلاقی پیدا کرده که در می‌یابم ملتمسانه نگاه می‌کند و می‌گوید: «خواهش می‌کنم، یه کتاب بردارم دیگه. می‌خونم، می‌خونم...» و کتاب قبلی را به سمتم دراز می‌کند و می‌فهمم دستش به طرز دلهره‌آوری می‌لرزد.

همه چیز جور بود تا چنان دلم شرحه‌شرحه شود که بگویم: «بله، بله، حتمن، نگران نباشید» و رو کنم به همکارم که: «مسئولیتش با من، شما می‌تونید تشریف ببرید و در شیفت عصر که من هستم بهشون کتاب می‌دم». همکارم به تلخی لب می‌گزد و زیر لب می‌گوید: «والا چی بگم؟ خود دانی» و کیفش را بر می‌دارد و با دلخوری از پشت پیشخوان بیرون می‌آید و می‌رود...

لبخندی به مرد جوان می‌زنم تا به آرامش دعوتش ‌کنم. او هم آرام‌تر شده و شمرده‌تر صحبت می‌کند؛ گویی مجالی یافته با نفس‌های عمیق، دوباره درخواستش را تکرار می‌کند: «می‌شه یه کتاب بردارم؟» و داخل مخزن کتابها می‌شود...

دقایقی می‌گذرد و با خود می‌گویم نکند کتابی را که می‌خواسته نیافته و من هم بی‌توجه رهایش کرده‌ام؟ به دنبالش میان قفسه‌ها می‌روم که می‌بینم کتاب‌های تاریخی را برانداز می‌کند. می‌گویم: «پیدا کردید؟» یکّه می‌خورد و شتابان بر می‌گردد و دوباره سرریز از عرق می‌شود. مِن‌مِن‌کنان می‌گوید: «بله؟ ... ها؟ نه... بله...».

خنده‌ام می‌گیرد و از خندۀ من می‌خندد و کتاب روبرویش: «تاریخ جهانگشای جوینی» را بر می‌دارد. کتاب را می‌گیرم که وارد سامانه کنم و در حال ثبت، به انتخابش احسنت می‌گویم. یادم می‌آید که کارت عضویتش صادر نشده، دلم نمی‌آید دست خالی برود. از او می‌خواهم کمی صبر کند تا کارت عضویتش را صادر کنم. خوشحال می‌شود و من از خوشحالی او خوشحال‌تر...

نزدیک یک ساعت بعد، برای خودم چای ریخته‌ام و در حال رفتن به سمت پیشخوان هستم که می‌بینم آقای تازه‌عضو وارد می‌شود. سلام و علیک نکرده می‌گوید: «این کتابو بگیرید، یه کتاب دیگه می‌خوام». با تعجب می‌پرسم: «خوندیش؟» می‌گوید: «نه، اینو نمی‌خوام، یکی دیگه می‌خوام» و سرش را پایین می‌اندازد و می‌گوید با اجازه و می‌رود میان قفسه‌های ردۀ 900. از دور و کمی بلند می‌گویم: «اگه بگید چه جور کتابی دوست دارید، شاید بتونم کمکتون کنم». بی‌توجه به کلام من، کتاب‌ها را وارسی می‌کند. یک ربع بعد با 3جلد «اعیان‌الشیعه» بر می‌گردد. می‌گویم: «عربی بلدید؟» می‌گوید: «بلدم». تاریخ جوینی را از حسابش خارج و اعیان‌الشیعه را ثبت می‌کنم.

نیم‌ساعت نگذشته که بر می‌گردد. کتابها را در لُنگی پیچیده و روی پیشخوان می‌گذارد. می‌گویم: «بازم نخواستی؟» می‌گوید: «یه کتاب دیگه می‌خوام». می‌گویم: «خب، آخه...» جمله کامل نشده می‌بینم همان جای قبلی در حال زیر و رو کردن کتاب‌هاست... . کمی بعد «زن در تاریخ ایران» را به همراه کارت عضویتش روی پیشخوان سُر می‌دهد. می‌گویم: «این کتاب مجموعه مقالاته‌ ها! فکر نکنم به دردتون بخوره» قرص و محکم گفت: «همینو می‌خوام». اعیان‌الشیعه را از حسابش خارج می‌کنم.... نیم ساعت نگذشته....

«تاریخ روزنامه نگاری در ایران»، «شریعتی و دانش تاریخ»، «جنگنامه»، «آس‍م‍ان‌ پ‍رس‍ت‍اره‌«، «ت‍اری‍خ‌ ت‍ح‍ولات‌ س‍ی‍اس‍ی‌ ای‍ران‌ [6جلد]»، «جوامع‌التواریخ»، «م‍ه‍د ع‍ل‍ی‍ا: م‍ادر ن‍اص‍رال‍دی‍ن‌ش‍اه‌«، «اس‍رار ش‍اه،‌ ح‍ک‍ای‍ت‌ ه‍وی‍دا»، «دا»، «جغ‍راف‍ی‍ای‌ طب‍ی‍ع‍ی‌ آذرب‍ای‍ج‍ان‌«، «به‌من بگو چرا: تاریخ جهان»، «ناگفته‌های تاریخ»، «بشر از کج‌بیل تا هات‌میل» و... را تا قبل از ساعت 17 به امانت برده و باز می‌گرداند!

مستأصل و درمانده شدم. کتاب‌های ردۀ 900، که معمولاً مشتری زیادی نداشتند، کانّه مزرعۀ شخم‌زده زیر و رو و ویران شده بود. در سوی دیگر، چرخ کتاب (محل قرار دادن کتاب‌های بازگشتی) مملو از تلّ کتابهای سنگین و خاک‌گرفتۀ تاریخی شده و نمی‌دانستم چه‌جور اینهمه کتاب را بچینم و مرتبشان کنم. در مواجهه با عضو عجیب و غریب تازه‌وارد و جدال حقیقت و واقعیت، احساس درماندگی می‌کردم. گوشی را برداشتم تا با یکی از کتابداران خوش‌خلق و با‌سابقه که در فاصلۀ نه‌چندان زیاد از کتابخانۀ ما کار می‌کرد و معمولاً با هم کتاب ردّ و بدل می‌کردیم صحبت کنم. هنوز حرف‌های اصلی شروع نشده بود که کتاب‌نخوانِ سمج آمد و ذوق کرد که مشغول تلفن هستم و کاری به کارش ندارم، میان قفسه‌ها رفت و سریعاً با یک بغل کتاب «توضیح المسائل» آمد و یک زنبیل کتابی که کمتر از بیست دقیقه قبل برده بود را روی پیشخوان گذاشت. به او زل زده و زبانم بند آمده بود، همکارم از آن‌سوی خط گفت: «چی شده؟ چرا حرف نمی‌زنی؟» داشتم ماجرا را تعریف می‌کردم که بلند‌بلند خندید و گفت: «آهااا،....فلانی آنجاست؟؟» گفتم: «مگه تو هم میشناسیش؟» گفت: «همه میشناسنش؛ ما که هفتۀ پیش از کتابخانه‌مون اخراجش کردیم! از کتابخانۀ ... و ... هم همینطور». گفتم: «آخه....»، گفت: «یه بار بهش بگو سیستم خرابه، یه بار بگو بره دو هفته دیگه بیاد، بگو تا کتاباشو نخونه نیاد و...». مستأصل‌تر و آشفته‌تر از قبل، تلفن را قطع کردم. گیجی و منگی‌ام چند برابر شد.....

چند روز آینده این بساط، متناوباً تکرار شد. مسئول کتابخانه به او گفت که فقط بعد از ظهرها می‌تواند کتاب بگیرد، محدودیت‌های دیگری نیز برایش وضع شد. مثلا، از هر کتاب چند سوال از او بپرسیم تا مطمئن شویم می‌خواندشان، یک روز در میان کتاب را پس بگیریم، بیش از یک کتاب به او امانت ندهیم و... اما هیچکدام فایده نداشت.

چند روز بعد که دوباره شیفت عصر بودم، وقتی رسیدم، مسئول کتابخانه نهیب زد که دیگر فلانی را راه نده، دیروز عصر اخراجش کرده‌ام. اعتراف می‌کنم که همانقدر که از رانده شدنش اندوهگین بودم از سبک شدن چرخ کتاب و درد مچ دست و کمر و گردن احساس خوبی داشتم؛ دقایقی بعد در حال گفتگو دربارۀ خاطرۀ این مورد عجیب و غریب بودیم که پیرمردی فرتوت و نحیف و خمیده وارد شد. سریعاً کاشف به عمل آمد پدر همان نامبرده! است؛ یکریز خواهش و التماس می‌کرد تا کتابی که عنوانش را در تکه‌کاغذی توی مشتش یادداشت کرده بود برای پسرش امانت بگیرد. توضیحات مسئول کتابخانه دربارۀ اخراج پسرش و نبودِ امکانِ امانتِ کتاب هیچ افاقه نکرد و سرانجام تسلیم شدیم و به احترام روی و موی پیرمرد، «ناگفته هایی از تاریخ جهان» را امانت دادیم. اما ماجرا وقتی جالب‌تر شد که حالا دیگر هر نیم‌ساعت پیرمرد بیچاره را می‌دیدم که در یک دست، کتابِ نیم‌ساعتِ پیش امانت‌برده و در دست دیگر تکه‌کاغذی نگاشته به یک عنوان داشت و ملتمسانه کتاب می‌خواست تا برای پسرش ببرد. آن‌روز تا عصر بیش از دوازده بار همان ماجرا و رفت و برگشت‌های پیاپی تکرار شد... با این تفاوت که پیرمرد (برخلاف پسرش) داخل قفسه‌ها نمی‌رفت و باید هر بار دنبال کتابی که نام و نشان درستی از آن هم ندارد می‌گشتی...

پایان ساعت کاری، در حال خاموش کردن چراغ‌ها و بستن درها و قفل‌کردن نردۀ گارد روبروی کتابخانه بودم که از دور، پدر پیر را دیدم. لنگ‌لنگان و زنبیل به‌دست پیش می‌آمد، علاوه بر دست و پا و مچ و کمر، مغزم هم درد می‌کرد! بر ارواح کتس و کومار و شرا درود! فرستادم و فی‌الفور چراغ‌ها را خاموش کردم و درها را بستم و در هوای نیمه‌تاریک شامگاهی پا به فرار گذاشتم.

کمی دورتر، از پشت شمشادها پیرمرد بینوا را دیدم که پشت در کتابخانه ایستاد، چند بار به در کوبید و مأیوسانه، تکه‌کاغذ مچاله در دستش را داخل کتابخانه انداخت. پس از رفتنِ پیرمرد، کنجکاوانه بازگشتم و تکه‌کاغذ را برداشتم....

DSC01549

 


[1] دانشجوی دکتری علم اطلاعات و دانش شناسی دانشگاه الزهرا

20اواخر تعطیلات نوروزی بود. کتابخانه خلوت، خیابانها خلوت و مراجعه به کتابخانه در حداقل ممکن. به دلیل سفر مسئول کتابخانه مجبور بودم دو شیفت در کتابخانه بمانم. زیاد سخت نبود چون کار معوقه نداشتیم و مراجعه‌کننده‌ای هم جز، مسافران و رهگذرانِ گاه و بیگاه و متقاضی استفاده از سرویس بهداشتی، پریز برق برای شارژ موبایل و پرسیدن آدرس، نمی‌آمد.

لیا عرفانی*

با توجه به کاربردی بودن رشته‌­ی علم اطلاعات و دانش‌شناسی و توانمندی‌های بسیاری که دانشجویان این رشته کسب می‌کنند داشتن انگیزه و استفاده از فرصت‌ها و تبدیل آن‌ها به موفقیت‌ها یکی از جاذبه‌های این رشته است. تجربیات متفاوتی از توانمندی‌هایی که در این رشته به واسطه داشتن اساتید گرانقدر دانشگاه فردوسی و دوستان و همکلاسی‌های خوبی که در آن دوره داشتم سبب شد تا خاطره‌ای از این تبدیل فرصت‌ها را برای کسانی که در ابتدای راه هستند بنویسم. سال 88 توسط یکی از دوستانم به یک شرکت معماری کوچک معرفی شدم تا کمکشان کنم کتاب‌های گمشده‌شان را پیدا کنند. بعد از جلسه با مدیرعامل مقرر شد فعلاً در کنار بخش اداری یک میز به بنده بدهند تا مشغول به فعالیت شوم و کتاب‌های مفقوده‌ای که آمارشان کم هم نبود را بیابم.

انیس میری*

کتاب نازک و کم حجمی است، تعریفش را خیلی شنیده بودم و دلم می‌خواست فرصتی در لابلای مشغله‌های روزمره و گرفتاری‌های درسی برای خواندنش پیدا کنم. کتاب، چیزی در مورد کتاب و کتابخانه و کتابداری نداشت. اما نمی‌دانم چرا ذهنم را به کتابداری پیوند می‌زد. داستان «موش ها و آدم‌ها و پنیرها». موش‌ها و آدم‌هایی که در کنار منبع عظیمی از پنیر، با دل‌خوشی و تفاهم در کنار هم تغذیه می‌کنند. بی آن که بدانند روزی این پنیر تمام می‌شود. اما «اسنیف» و «اسکری» موش‌های داستان حس بویایی خوبی دارند و بوی کهنگی پنیر را حس می‌کنند. سرانجام پنیر تمام می‌شود، موش‌های داستان به استقبال این تغییر می‌روند.

فاطمه پازوکی*

از وقتی کتابدار شدم، این اصل که باید مراجعان را به خواندن تشویق کرد، پسِ ذهنم بود. مدام فکر می‌کردم باید کاری کنم که همگان بیشتر و بیشتر بخوانند و بدین ترتیب، در بالا بردن سرانۀ مطالعه اهتمام ورزم.

تمام تلاشم را میکردم که نگذارم کسی دست خالی از کتابخانه خارج شود. اگر کسی یک کتاب می‌خواست، کلی کتاب دیگر به او معرفی می‌کردم تا مشتاق‌تر شود و چند کتاب بیشتر امانت ببرد. معمولاً با چنین عباراتی تشویقشان می‌کردم که: حیف است این‌ها را نخوانی و سقف کارت عضویتت هنوز جا دارد و ببر و پشیمان نمی‌شوی و خودم خوانده‌ام و عالی بوده و جزء پر خواننده‌هاست و فلان جایزه را برنده‌شده و .....

دکتر رحمت‌الله فتاحی*

سال 1362 از دانشگاه تهران به دانشگاه فردوسی مشهد منتقل شدم. با توجه به علاقه‌ام به فعالیت‌های علمی، به‌ویژه در قلمرو سازمان‌دهی اطلاعات، تلاش می‌کردم پویا باشم و آثاری را برای استفاده دیگران تولید کنم. در آن سال‌ها، هنوز دانشی تخصصی کسب نکرده بودم که بروندادش را به شکل کتاب یا مقاله تألیف کنم. به همین جهت، به ترجمه روی آوردم.

زهرا ناصری*

به بهشت‌زهرای تهران که پا می­گذاری، قسمت هنرمندان و نام‌­آوران قطعه 88 و 255 حس و حال خاصی دارد. انگار آن‌جا بوی معرفت می‌دهد بویی شبیه انسانیت و جوانمردی... احساس غریبی نمی­کنی. احساس می­‌کنی سال­‌های سال است همه آن‌ها را می‌­شناسی. در دل هر یک از این قطعات بزرگانی از هنر و اندیشه خفته‌­اند که با آن‌ها هزار خاطره داری. از پوپک گلدره که تو را یاد نرگس و دریا می‌‌اندازد تا خسرو شکیبایی، سیمین دانشور و احمد آرام همه و همه را می­‌شناسی و به یادشان درود می­‌فرستی.

کبری پاشازاده*

طبق معمول ایمیل‌های روزانه خود را چک می­کردم، ماشاالله تمامی نداشت. به‌خصوص پیام‌های گروه بحث­‌های مختلف کتابداری که از وقتی پا به عرصه کتابداری گذاشته‌‌ام مثل سایه دنبالم می‌آیند!. البته دنبال که چه عرض کنم ایمیل­‌های گروهی جایشان بالای سر ما بچه­‌های کتابداری است. البته اگر منصفانه بگویم، این پیام‌ها نقش مهمی در جریان سازی‌های اصلی حرفه‌­ی ما اجرا می­‌کنند. ولی چه‌بهتر می‌شد، بحث‌های رایج در این گروه‌ها در قالبی مشخص و رویه‌ی از پیش تعیین‌شده، می‌بود تا نگوییم ما کتابدارها که چندین واحد سازمان‌دهی می‌گذرانیم، چرا در فعالیت‌های گروهی‌مان، نظم و سازمان‌دهی دیده نمی­‌شود؟!. البته ناگفته نماند گاهی اوقات برای توجیه خودم در قبال این پرسش، می­‌گویم شاید در برخی مواقع بی‌نظمی بهتر جواب دهد!. خب، شاید من بیش‌از اندازه در سازمان‌دهی و نظم کارها ذوب‌شده باشم.

دکتر سید مهدی حسینی*

برش اول: در مقطع فوق‌لیسانس با خواندن تعداد محدودی از مقالات و کتاب‌های حوزه، با نام دکتر "عباس حری" آشنا شدم. در آن زمان برای جستجوی منابع مرتبط با پایان‏‌نامه خود به "چکیده‌‏نامه پایان‏نامه‌‏های کتابداری و اطلاع‌‏رسانی" و مقایسه مدخل‌های قابل‌توجه در مقابل نام عباس حری، به نقش پررنگ وی در تولید محتوای علمی حوزه تا حدودی آگاه شدم.

فاطمه هراتیان*

قامتی استوار داشت و خم شدنش را یک‌بار بیشتر ندیدم؛ آن‌هم روزی که برای بوسیدن دست استادش پوری سلطانی خم شد[1].

سخن گفتنش لحنی خاص داشت؛ محکم، با ادبیاتی درست. اوایل حدود بیست و اندی سال پیش، وقتی جوجه دانشجو خطاب می‌شدم، هنگام عبور از کنارش دست‌وپایم را جمع می‌کردم و بااحتیاط، فقط جرئت گفتن یک سلام داشتم و بس!

عیسی زارعی*

«یا کمیل! آرام باش تا شهره نشوی؛ خود را نهان کن تا نامت نبرند؛ بیاموز تا عالم شوی؛ لب فرو بند تا سالم مانی؛ اگر خدا دینش را به تو بشناساند، چه باک که مردم را نشناسی یا آن‌ها تو را نشناسند (تحف العقول، ص 242).

همیشه نام و نشان بزرگان را درگذشته‌ها می‌جوییم، گذشته‌هایی دور و بی‌بازگشت؛ بی‌آنکه بدانیم بزرگان، هرگز در ظرف زمان نمی‌گنجند. بزرگان، میزبانان شایسته تاریخ‌اند و هرگز غبار فراموشی بر روی آن‌ها نخواهد نشست؛ آن‌ها در همه حال امروزی‌اند؛ همیشه از اهالی امروزند.

صفحه1 از3