header001

Garivaniخاطرات صددرصد واقعی یک کتابدار پسا برگه‌دانی

 

خاطره اول

امروز کل شیفتم را از اول تا آخر وقت، فقط به کسانی که در بازگشت کتاب تأخیر دارند زنگ زدم. هزار و دویست و چهل و سه کتاب با تاخیر داشتیم.

اول وقت که شروع کردم به زنگ زدن، خیلی مؤدب و با احترام سلام و عرض ادب می کردم و مثل جوگیرها  فرارسیدن نوروز باستانی را پیشاپیش تبریک می گفتم . لهجه ام مهربان و به لهجه تهرانی ها نزدیک بود. با کمال احترام از آنها خواهش می کردم که کتاب ها را بیاورند تحویل بدهد. از بخشودگی جرائم عمد و غیر عمد کتاب ها می گفتم. طوری حرف می‌زدم که به آنها احساس خوشایندی از اینکه کتاب های امانتی شان، سیصدو پنجاه و شش روز تاخیر دارد، دست می‌داد. بعضی ها هم احتمالا توی دل‌شان می گفتند نکند زانتیایی، ویلایی توی مسابقه ای برنده شده‌اند و تأخیر کتاب مقدمه‌ای برای دادن آن خبر خوش است. لحنم تا اینقدر خوب و خوش بود.

 

اخراجی‌ها

Pazookiظهر داغ تابستان، عرق‌ریزی و دویدن برای رسیدن به محل کار و شلوغی و ترافیک اطراف کتابخانه، به اندازۀ کافی خُلقم را تنگ کرده بود. هنوز پایم را داخل کتابخانه نگذاشته، به سمت آبدارخانه دویدم تا مگر جرعه آبی آرامم کند. آب را که لاجرعه سر می‌کشم، تازه ملتفت اطراف می‌شوم؛ صدای غضب‌آلود مسئول کتابخانه را می‌شنوم که به ناشناسی تَشَر می‌زند: «نمی‌شه آقا، نمی‌شه. وقتی می‌گم نه یعنی نه، تا کتابو نخونی بهت کتاب نمیدیم، برو دو هفته دیگه بیا» و متعاقب آن صدای نخراشیدۀ مردی که ملتمس‌وار می‌گوید: «توروخدا بذارید فقط یه بار دیگه کتاب بردارم... می‌خونم... قول می‌دم ایندفعه بخونم...». و صدای خشمناک آقای کتابدار که: «می‌ری بیرون یا .....».

لیوانِ آبِ نیم‌خورده در دست، می‌دوم تا میان‌داری کنم. آقای کتابدار که نگاه پرسانِ من توجهش را جلب کرده، با حرکت سر و چشم سعی دارد به من بفهماند موضوع مهمی نیست و کنکاش نکنم؛ ولی من که عِرق کتابدارانه در رگ گردنم وَلّ و ول! می‌کند و ارواح کتس و کومار و شرا مقابل دیدگانم رژه می‌روند، بی‌مهابا پیش می‌روم و می‌پرسم: «مگه چی شده؟ چه خبره؟».

مراجعه‌کنندۀ ملتمس، که تا آن وقت پشت به من ایستاده بود برگشت وهمچون محبوسی که روزنی از امید به سویش گشوده شده باشد چشمانش برق زد و گفت: «کتاب می‌خوام اما این آقا نمی‌ذاره، میگه نمی‌شه». هر دو به مسئول کتابخانه زل زدیم....

20

سلیم

اواخر تعطیلات نوروزی بود. کتابخانه خلوت، خیابانها خلوت و مراجعه به کتابخانه در حداقل ممکن. به دلیل سفر مسئول کتابخانه مجبور بودم دو شیفت در کتابخانه بمانم. زیاد سخت نبود چون کار معوقه نداشتیم و مراجعه‌کننده‌ای هم جز، مسافران و رهگذرانِ گاه و بیگاه و متقاضی استفاده از سرویس بهداشتی، پریز برق برای شارژ موبایل و پرسیدن آدرس، نمی‌آمد.

چگونگی شناسایی فرصت‌ها و انتخاب بهترین موقعیت‌های رسیدن به موفقیت

Erfani issu08با توجه به کاربردی بودن رشته‌­ی علم اطلاعات و دانش‌شناسی و توانمندی‌های بسیاری که دانشجویان این رشته کسب می‌کنند داشتن انگیزه و استفاده از فرصت‌ها و تبدیل آن‌ها به موفقیت‌ها یکی از جاذبه‌های این رشته است. تجربیات متفاوتی از توانمندی‌هایی که در این رشته به واسطه داشتن اساتید گرانقدر دانشگاه فردوسی و دوستان و همکلاسی‌های خوبی که در آن دوره داشتم سبب شد تا خاطره‌ای از این تبدیل فرصت‌ها را برای کسانی که در ابتدای راه هستند بنویسم. سال 88 توسط یکی از دوستانم به یک شرکت معماری کوچک معرفی شدم تا کمکشان کنم کتاب‌های گمشده‌شان را پیدا کنند. بعد از جلسه با مدیرعامل مقرر شد فعلاً در کنار بخش اداری یک میز به بنده بدهند تا مشغول به فعالیت شوم و کتاب‌های مفقوده‌ای که آمارشان کم هم نبود را بیابم.

با استفاده از لیست‌های گذشته توانستم از کتبی که زمانی موجود بوده و اکنون نبود لیستی تهیه کنم و از همکاران قدیمی شفاها بپرسم که این کتاب در حیطه کاری کدام یک از کارکنان بوده است. بعد از گذشت یک ماه و پیگیری مداوم از افرادی که کتاب‌ها را امانت برده و ناخواسته یادشان رفته بود بیاورند! موفق شدم کتاب‌ها را به کتابخانه بازگردانم و در قفسه‌ای آنها را جای دادم. در فایل اکسل تمام فیلدهای مورد نیاز افراد را وارد کرده و کتاب‌ها را که حدود 50 عنوان بود ثبت کردم و برایشان لیبل و جیب و کارت تهیه کردم. بعد از اتمام کتاب‌هامدیرعامل[1] جهت بازدید آمدند و از دیدن کتاب‌هایی که با لیبل در قفسه به صورت مرتب چیده شده بود هیجان‌زده شدند و پرسیدند: "چه جالب! من این کار را فقط در کتابخانه دانشکده‌ها دیده بودم. می‌شود اینجا هم انجام داد؟" و من با نشان دادن فایل اکسل و امکان جستجوی ساده در آن بر شگفتی کارم افزودم و به ایشان پاسخ مثبت دادم.

چه کسی مراجعه‌کنندگان مرا جابجا کرد؟

Miri issu08کتاب نازک و کم حجمی است، تعریفش را خیلی شنیده بودم و دلم می‌خواست فرصتی در لابلای مشغله‌های روزمره و گرفتاری‌های درسی برای خواندنش پیدا کنم. کتاب، چیزی در مورد کتاب و کتابخانه و کتابداری نداشت. اما نمی‌دانم چرا ذهنم را به کتابداری پیوند می‌زد. داستان «موش ها و آدم‌ها و پنیرها». موش‌ها و آدم‌هایی که در کنار منبع عظیمی از پنیر، با دل‌خوشی و تفاهم در کنار هم تغذیه می‌کنند. بی آن که بدانند روزی این پنیر تمام می‌شود. اما «اسنیف» و «اسکری» موش‌های داستان حس بویایی خوبی دارند و بوی کهنگی پنیر را حس می‌کنند. سرانجام پنیر تمام می‌شود، موش‌های داستان به استقبال این تغییر می‌روند.

«اسنیف» با استفاده از شامه تیزش و «اسکری» با استفاده از سرعت بی‌نظیرش خیلی زود «هزار تو» را به جستجوی پنیر طی می‌کنند و منبع جدید پنیر را می‌یابند. «هم» و «ها» که انسان‌های داستان بودند؛ با دیدن جای خالی پنیر خشمگین و ناراحت به دنبال مقصر ماجرا می‌گردند و ناباورانه می‌پرسند: «چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟». آنها پیش از این بوی کهنگی پنیر را حس نکردند و برای این تغییر بزرگ آماده نبودند. سرانجام «ها» بر ترس و نگرانی غلبه می‌کند و هزار تو را به امید یافتن پنیری دیگر میپیماید.

ما چند کتابخوار

pazook1i issu08از وقتی کتابدار شدم، این اصل که باید مراجعان را به خواندن تشویق کرد، پسِ ذهنم بود. مدام فکر می‌کردم باید کاری کنم که همگان بیشتر و بیشتر بخوانند و بدین ترتیب، در بالا بردن سرانۀ مطالعه اهتمام ورزم.

تمام تلاشم را میکردم که نگذارم کسی دست خالی از کتابخانه خارج شود. اگر کسی یک کتاب می‌خواست، کلی کتاب دیگر به او معرفی می‌کردم تا مشتاق‌تر شود و چند کتاب بیشتر امانت ببرد. معمولاً با چنین عباراتی تشویقشان می‌کردم که: حیف است این‌ها را نخوانی و سقف کارت عضویتت هنوز جا دارد و ببر و پشیمان نمی‌شوی و خودم خوانده‌ام و عالی بوده و جزء پر خواننده‌هاست و فلان جایزه را برنده‌شده و .....

اگر کسی می‌خواست عضو جدید کتابخانه بشود یا عضویتش را تمدید کند، انواع تعرفه‌های تشویقی را به او معرفی می‌کردم تا علاوه بر خودش، خواهر و برادر و دوست و آشنا و مخصوصاً کودکان زیر هفت سال فامیلشان که می‌توانند رایگان عضو شوند را هم به کتابخانه بکشاند و خوشحال بودم که توانسته‌ام به کتابدار آرمانی نزدیک شوم و در جذب هرچه بیشتر مخاطب بکوشم. تا اینکه سروکلۀ «کاظمی و برادران» پیدا شد و تمام پیش‌فرض‌های ذهنی مرا به هم‌ریخت.

اوایل پاییز به کتابخانه آمد. مردی قدبلند با کلاهی به رنگ سبز سدری و کتی خاکستری و به‌غایت مستعمل و زنبیل سفید وصله‌دار. کتاب می‌خواهد که می‌گویم باید عضو کتابخانه شود. اینکه فردی به‌ظاهر بیگانه با کتاب در مقابلم ایستاده را به‌عنوان فرصتی اوکازیونبرای عضویت و تشویق به مطالعه می‌دانم.

منضبط و سختگیر، اما انعطاف پذیر و مهربان

Fattah 01i issu07سال 1362 از دانشگاه تهران به دانشگاه فردوسی مشهد منتقل شدم. با توجه به علاقه‌ام به فعالیت‌های علمی، به‌ویژه در قلمرو سازمان‌دهی اطلاعات، تلاش می‌کردم پویا باشم و آثاری را برای استفاده دیگران تولید کنم. در آن سال‌ها، هنوز دانشی تخصصی کسب نکرده بودم که بروندادش را به شکل کتاب یا مقاله تألیف کنم. به همین جهت، به ترجمه روی آوردم.

هرگز نمیرد آن‌که دلش زنده شد به عشق

naseri issu07به بهشت‌زهرای تهران که پا می­گذاری، قسمت هنرمندان و نام‌­آوران قطعه 88 و 255 حس و حال خاصی دارد. انگار آن‌جا بوی معرفت می‌دهد بویی شبیه انسانیت و جوانمردی... احساس غریبی نمی­کنی. احساس می­‌کنی سال­‌های سال است همه آن‌ها را می‌­شناسی. در دل هر یک از این قطعات بزرگانی از هنر و اندیشه خفته‌­اند که با آن‌ها هزار خاطره داری. از پوپک گلدره که تو را یاد نرگس و دریا می‌‌اندازد تا خسرو شکیبایی، سیمین دانشور و احمد آرام همه و همه را می­‌شناسی و به یادشان درود می­‌فرستی.

سمفونی‌ای که نوازنده‌اش استاد حری بود

Pashazade issu07طبق معمول ایمیل‌های روزانه خود را چک می­کردم، ماشاالله تمامی نداشت. به‌خصوص پیام‌های گروه بحث­‌های مختلف کتابداری که از وقتی پا به عرصه کتابداری گذاشته‌‌ام مثل سایه دنبالم می‌آیند!. البته دنبال که چه عرض کنم ایمیل­‌های گروهی جایشان بالای سر ما بچه­‌های کتابداری است. البته اگر منصفانه بگویم، این پیام‌ها نقش مهمی در جریان سازی‌های اصلی حرفه‌­ی ما اجرا می­‌کنند. ولی چه‌بهتر می‌شد، بحث‌های رایج در این گروه‌ها در قالبی مشخص و رویه‌ی از پیش تعیین‌شده، می‌بود تا نگوییم ما کتابدارها که چندین واحد سازمان‌دهی می‌گذرانیم، چرا در فعالیت‌های گروهی‌مان، نظم و سازمان‌دهی دیده نمی­‌شود؟!. البته ناگفته نماند گاهی اوقات برای توجیه خودم در قبال این پرسش، می­‌گویم شاید در برخی مواقع بی‌نظمی بهتر جواب دهد!. خب، شاید من بیش‌از اندازه در سازمان‌دهی و نظم کارها ذوب‌شده باشم.

به‌هرحال، این‌ها را گفتم تا به قول معروف از تریبون استفاده کرده باشم و حرف دل خودم را بزنم که البته بی‌ربط با موضوع نیست و مقدمه‌ای بر موضوع اصلی یعنی بزرگداشت استاد حری بزرگوار نیز است. به‌هرحال امیدوارم با تیری که در تاریکی رها کرده‌ام بتوانم دو نشان بزنم. هم خاطره‌گویی کنم و هم از دغدغه­‌ها و شاید معضل در حوزه کتابداری سخن بگویم.

خاطراتی اندک، اما خوشایند از دکتر عباس حری دارم

Hosseini issu7برش اول: در مقطع فوق‌لیسانس با خواندن تعداد محدودی از مقالات و کتاب‌های حوزه، با نام دکتر "عباس حری" آشنا شدم. در آن زمان برای جستجوی منابع مرتبط با پایان‏‌نامه خود به "چکیده‌‏نامه پایان‏نامه‌‏های کتابداری و اطلاع‌‏رسانی" و مقایسه مدخل‌های قابل‌توجه در مقابل نام عباس حری، به نقش پررنگ وی در تولید محتوای علمی حوزه تا حدودی آگاه شدم.

برش دوم: هنگام شرکت در آزمون دکترای دانشگاه تهران وی را سر جلسه آزمون از نزدیک دیدم. اما، فرصت گفتگو با ایشان را نیافتم. در دو آزمونی که در دانشگاه تهران برگزار شد، تنها یک‌بار قیافه ایشان را به یاد دارم.

برش سوم: در دوره دکترا آثار ایشان را به‌عنوان مرجع علمی موردتوجه قرار می‏دادم. در مراسم گرامیداشت دکتر رحمت‌الله فتاحی، که به همت انجمن کتابداری و اطلاع‏رسانی شاخه خراسان برگزار شد، در دانشگاه فردوسی مشهد سخنرانی ایشان را شنیدم. در فرصتی مغتنم، در زمان پذیرایی با ایشان صحبت کردم و در همان چند دقیقه کوتاه، جویای تعداد و وضعیت پیشرفت تحصیلی دانشجویان مقطع دکتری دانشگاه فردوسی مشهد بود. در جلسه دفاع از پایان‏نامه یکی از دانشجویان دکترای فردوسی مشهد، داوری ایشان را دیدم. متوجه شدم که در هنگام قضاوت به‌دقت به مباحث گوش فرا می‏دهد، در پی شکست استادان راهنما و مشاور نیست، حرمت را نگه می‏دارد و سعی دارد به تمام معنی، به‌طور دقیق معانی را گوشزد نماید. به زبان دیگر، علم را هدف قضاوت دارد نه شخص را. در داوری، چیزی را می‏بیند که کمتر کسی به آن توجه نموده است.

استادی که من می‌شناختم: آ ...ز...ا....د را می‌گویم ..... به‌راستی آزاد بود!

Haratiyan issu07قامتی استوار داشت و خم شدنش را یک‌بار بیشتر ندیدم؛ آن‌هم روزی که برای بوسیدن دست استادش پوری سلطانی خم شد[1].

سخن گفتنش لحنی خاص داشت؛ محکم، با ادبیاتی درست. اوایل حدود بیست و اندی سال پیش، وقتی جوجه دانشجو خطاب می‌شدم، هنگام عبور از کنارش دست‌وپایم را جمع می‌کردم و بااحتیاط، فقط جرئت گفتن یک سلام داشتم و بس!

صفحه1 از3